ذبيح الله صفا
1221
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بيش از اندازهء مى مست شد امروز اسير * گردش چشم كه مى ريخت بپيمانهء صبح * عشق نگشوده طلسمى است كه بر دل بستند * آه ازين عقدهء آسان كه چه مشكل بستند گرچه صيد قفسم كى روم از خاطر دام * از هوادارى من عهد بيك دل بستند عشق بحريست كه ساغركش گرداب فناست * لب اين بحر ز خميازهء ساحل بستند شدم آواره و بىدام نديدم طرفى * پايم از رشتهء صد دام به منزل بستند رخصت گفتوشنود از نگهت داشت اسير * دل و جان راهش از انديشهء باطل بستند * از خرام خوشنگاهان رنگ ناز انداختند * از دم تسليمجو طرح نياز انداختند حيرتآباد شهادت آنقدر وسعت نداشت * خضر را در كوچهء عمر دراز انداختند گردهيى از سينه صافيهاى ما برداشتند * طرح يك عالم دل آيينهساز انداختند بلبل و پروانه صيد دام بىتابى شدند * خويش را در ورطهء سوز و گداز انداختند تا قيامت كشت حاصل خير اهل همتست * مشت خاكى در ازل در چشم آز انداختند اهل دنيا رسم همت از ميان برداشتند * سفرهيى بهر سحرخيزان راز انداختند جلوهء شمشير ابروى تو تا محراب شد * برگرفتند از جهان دل جا نماز انداختند كوهكن شيرينى از نقل محبت برده بود * بر زبانها شور محمود و اياز انداختند هر سر راهى سپندى از نيازى سوختند * تا سمند ناز را در تركتاز انداختند سعيها خون مىخورند از رشك اهل دل اسير * كار خود را تا بلطف كارساز انداختند * تا دل مست مرا داغ وفا بخشيدند * جرم صد ميكده از نيمدعا بخشيدند بر سر شمع زند فيض سحر دستهء گل * تا بپروانهء ما بال هما بخشيدند شعلهء خوى تو هر لحظه برنگى مىسوخت * پر طاوس بخاكستر ما بخشيدند بىكسى قرعهء اقبال سليمانى زد * جاى خاتم دل شوريده بما بخشيدند هستى و نيستى اقليم تبهكارى بود * جرم ما را ز كجا تا بكجا بخشيدند دوستان سينهء صاف آينهء توفيق است * جرم ناكردهء ما را بوفا بخشيدند مشت خاكستر ما سرمهء دل ساز اسير * روشناييست كه در راه خدا بخشيدند